سید ایلیاسید ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

مسافری از بهشت

ماجراهای ایلیا 2

1393/4/31 23:55
نویسنده : مامانی
769 بازدید
اشتراک گذاری

رفتیم با هم بیرون برات بستنی بخرم گفتم ایلیا دستتو بده گفتی نه گفتم پس برگردیم دستتو دادی بعد یهو یه ماشین اومد رد شد گفتی دیدیییییی باشین اوبد(دیدی ماشین اومد)

با ماشین رفته بودیم بیرون من پیاده شدم خرید کنم تو و بابا تو ماشین موندین گیر داده بودی پیاده بشین بابا هم بهت گفت اگه پیاده بشیم آقا پلیسه میاد ماشینمونو میبره تو هم دیه شروع کردی: آقا پنیس باشین بیبله دیگه باشین ندادی بلیم دده ایی نانانا (آقا پلیسه میاد ماشینمونو میبره دیگه ماشین نداریم بریم بیرون آهنگ بزاریم گوش کنیم)

به بابا میگی باباش یه مدتم میگفتی بابات

عکس ماشین یا هواپیما تو کتاب ببینی پاتو میذاری روشمیگی خودششش سوار(میخوام سوار شم)

حالا ما باید هی بهت بیم این عکسه نمیشه سوارش شد میریم واقعیشو سوار میشیم بعد میگی میتسی(میترسم سوار شم)

یه روز با بابا دعوات شد گفتی اصن ایلیا سرکار پول در(اصلا ایلیا میره سر کار پول در میاره) بعد رفتی کنار در

موقع خوابیدن اگه راضی نباشی بخوابی میگی اصن سیمان(اصلا میرم رو سرامیک میخوابم)

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)